...میکده ی عاشقا

!نه آنچنان عاشق باش که هیچ چیز را نبینی، نه آنقدر ببین که هرگز عاشق نشوی

انـدوه که از حــد بگــذرد


انـدوه که از حــد بگــذرد جایش را می‌دهد

به یک بی‌‌اعتنایی مـزمـن!

دیـگه مـهـم نـیـســت بـودن یا نـبـودن!

دوست داشتن یا نـداشتن!

دیگه حسی تو رو به احساس کردن نمی کشاند!

در آن لحظه فـقـط در سکوت غـرق میشـی

و فقط نـگـاه می‌کـنی, نـگــــــــــاه…..!
 
+ نوشته شده در شنبه 25 آذر1391 ساعت توسط B E N I T A | 


دوستت دارم...


چـقـدر خـوبـه . . .

یـکـی بـاشـه

یـکـی بـاشـه کـه بـغـلـت کـنـه . . .

سـرتـو بـزاری روی سـیـنـش

آرومـت کـنـه . . .

حـُرم نـفـس هـاش تـنـت رو داغ کـنـه . . .

عـطـر دسـتـاش مـوهـاتـو نـوازش کـنـه . . .

چـقـدر خـوبـه . . .

چـقـدر خـوبـه کـه آروم دم گـوشـت بـگـه

بـه امـروزی کـه دوســت دارم فـکـر کـن . ..

دوستت دارم عمرم  

+ نوشته شده در یکشنبه 23 مهر1391 ساعت توسط B E N I T A | 


جایی برای من...


مرا به آغوشی عادت دادی

که هیچگاه از آن من نخواهد شد

شانه هایی را تکیه گاه ام قرار دادی

که قبل تر تکیه گاه کسی بود

دلی را به من دادی

که جایی در آن نبود برای من ...

+ نوشته شده در جمعه 17 شهریور1391 ساعت توسط B E N I T A | 


مرگ من ...


  چه كسي خواهد ديد مردنم را بي تو؟
  بي تو مردم،‌مردم!
  گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كسي ميگويد؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا مي شنوي
  روي تو كاشكي مي ديدم!
  شانه زدنت را بي قيد
  و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد!
  و تكان دادن سر را كه عجيب! عاقبت مرد؟
افسوس...
  كاشكي مي ديدم
  من به خود مي گويم
  چه كسي باور كرد جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد!!!

+ نوشته شده در جمعه 17 شهریور1391 ساعت توسط B E N I T A | 


برگرد...


چه کار کردي ؟؟
چه کردی با من؟... 
میخواهم بنویسم..اما از چه ؟ از کی ؟ و برای چی؟... 
وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست... 
اما برای شنیدن چه کلامی؟... 
می خواهم بنویسم... 
از تو.... 
از این نیامدن و قصد رفتن کردنت.... 
می خواهم بنویسم اما دستهایم می لرزد... 
چه کردی با من؟... 
چه خواستم ز تو که دریغ میکنی؟ 
چه خواستی که نکردم؟... 
غم نبودنت به جانم نیشتر میزند ...
اما درمانی نیست که به مقابلش روم... 
آخر تو تنها امید بودی ... تنها دعای شبانه ام

+ نوشته شده در جمعه 17 شهریور1391 ساعت توسط B E N I T A | 


دلتنگی...



هروقت بهت نگاه میکنم،ناگهان فکری به ذهنم میرسه
گاهی اوقات،تازمانی که آسمان صاف است منتظرت میمانم
فقط به خاطراینکه در آن روز مراترک کردی
حتما دوباره برمیگردی ودر کنارم میمونی
تویی که در قلب منی آیاواقعا میتونی دوباره منو نبینی؟
من واقعا چه احمقی هستم،چون توتنها کسی هستی که درقلب منه
کسی دیگرهستی،مطمئنا نمیدونی من چه احساسی دارم
مطمئنا من درآن روزشامل تو نمیشم،حتی جز خاطراتت
تنهامنم،تنها کسی که همیشه مراقبت خواهدبود،کسی به آرامی میگرید
حتی سایه توازپشت سرهم برای من دلگرمی است ومنو شاد میکنه
اگرچه درآخر تواحاس منو درک نخواهی کرد
گاهی اوقات میخوام تورو ببینم،وقتی که نتونم ندیدنت رو تحمل کنم
«دوستت دارم»همیشه بر لبم جاریست،تنهام وبرای تو میگریم
من تنهام ودلم برات تنگ شده
خداحافظ،خداحافظ،هیچ وقت نگو خداحافظ
اگرچه نمیتونم تورو در آغوش بگیرم
من بهت احتیاج دارم،ولی هیچی نمیتونم بگم
من تورو میخوام حتی اگه این فقط یه آرزو باشه یه آرزو
 
+ نوشته شده در جمعه 17 شهریور1391 ساعت توسط B E N I T A | 


باید...


دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را …

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا،

از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!


+ نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور1391 ساعت توسط B E N I T A | 


گاهی...


گاهی جریان زندگی، آنقدر سخت می شود که کار از توکل کردن به خدا و 
کمک خواستن از او می گذرد...
گاهی زمان، آنقدر سخت می گذرد، که نه دلداری، دردی را دوا می کند و 
نه صبر...
گاهی آنقدر تنها میشوی که حرف های دیگران، برایت پوچ و مبهم می 
شود...
گاهی فکر می کنی مخصوصا در بازی زمانه گرفتار شدی، طوری که دیگر 
راه گریزی نیست...
می دانم، آنقدر زندگی برایت سخت می شود که تنها، فکر نیستن آرامت 
می کند، فکر مردن...
ولی یک چیز را خوب می دانم، خداوند زمانی به فریادمان می رسد، که 
حتی در خیالمان هم تصور نمی کنیم،
فقط باید بخواهیم... با تمام وجود...


+ نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور1391 ساعت توسط B E N I T A | 


من دیگر چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


گاه دلتنگ می شوم

  دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها، گوشه ای می نشینم و

حسرت ها را می شمارم و باختن ها را...

و صدای شکستنها را... و وجدانم را محاکمه می کنم؛؛؛

من کدامین قلب را شکستم و كدامین امید را نا امید کردم و

کدامین، احساس را له کردم و کدامین، خواهش را نشنیدم و

و به کدام دلتنگی خندیدم، که این چنین دلتنگم..


+ نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور1391 ساعت توسط B E N I T A | 


دلم میخواهد.....


گاهــی دلم میخواهـد, وقتــی بغض میکنــم,

خــدا از آسمان به زمیـن بیاید, اشکـــــهایم را پاک کند, دستم را بگیرد و

بگوید: اینجا آدمها اذیتت میکــنن؟!!! 
بــیـــا بــــــریــــــــم!!!


+ نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور1391 ساعت توسط B E N I T A | 


دلتنگی...


دلتنگی آمده تا بگوید به یادت هستم
اشکهایم جاری شده تا بگویم خیلی دوستت دارم
حس و حال مرا خودت میدانی ، آنچه که قلب مرا به این روز انداخته را خودت میدانی
تو خودت میدانی چقدر برایم عزیزی ، خودت میدانی و اینگونه مثل من به عشق دیدنم مینشینی
در لحظه دیدارمان چه عاشقانه نگاه میکردی به چشمانم
وقتی فکر میکنم به آن لحظه نفس میگیرد این قلب خسته ام
وقتی فکر میکنم به تو را داشتن،با خود میگویم ای کاش که زودتر تو را داشتم
تو مرواریدی هستی پنهان در اعماق قلب زندگی ام
که زیبا کردی با حضورت زندگی مرا ، عاشقانه کرده ای صحنه بی پایان لحظه های تو را داشتن را
دلتنگی آمده تا بگوید همیشه در قلب منی
عشق تو در دلم غوغا کرده تا بگویم تا ابد مال منی
ناز نگاه تو ، هنوز برق نگاه زیبایت نرفته از روبروی چشمهایم
هنوز گرمی دستهایت ،گرم نگه داشته دستهایم را
هنوز احساس میکنم در کنارمی با اینکه تو آنجا مثل من به انتظار آمدن دوباره منی!
نفسهایم آمده تا بگوید به عشق تو است که زنده ام
احساسم آمده تا بگوید به عشق تو است که این شعر عاشقانه را برایت نوشته ام…


+ نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور1391 ساعت توسط B E N I T A | 


خدایا میخوامش...


خدایا فقط از تو میخوامش فقط خودتو ...
بیشتر از این نزار دلم خون بشه آخه مگه چقدر تحمل دارم؟...
ولی نه صبر میكنم چون می دونم تو بی جوابم نمیزاری پس منتظرم
خدایا اونو قسمت من کن دیگه دارم
از درد دوریش میمیرم
خدایا زندگی بدون اون رو نمیخوام
اگه قرار نیس اونو به من بدی
چرا گذاشتی شعله عشق روز به روز وجودمو بیشتر آتیش بزنه؟
  خداجون چشم انتظارم نزار مارو بهم برسون...


+ نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور1391 ساعت توسط B E N I T A | 


خدایا...


خدایا!!!
جای سوره ای به نام عشق در قرآنت خالیست
که اینگونه آغاز گردد: 
و قسم به روزی که قلبت را میشکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت....


+ نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور1391 ساعت توسط B E N I T A | 


تسلیت به مردم ایران و هموطنان عزیز آذری زبان...

مصیبت زلزله سهمگین در آذربایجان را به مردم عزیز و مقاوم این خطه و به همه هموطنان گرامی

تسلیت عرض می کنم و برای درگذشتگان غفران الهی و برای بازماندگان صبر جمیل را آرزومندم.  


از چه لرزیدی زمین؟؟؟!!!
به کدام گناه،صورت مادر اشک شد؟؟!!!
و صورت کودک تباه؟؟!!!
وزن بی پناهشان آنقدر زیاد بود که طاقت نیاوردی ؟؟!!!
از چه لرزیدی که قلب ایران اینگونه میسوزد؟؟!!!
از چه لرزیدی زمین؟؟؟؟؟

 
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد1391 ساعت توسط B E N I T A | 


اشک...


فکر کنم

به بوی عطر تو حساسیت دارم

همین که در ذهنم می پیچد

از چشمم

اشک می آید…

+ نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد1391 ساعت توسط B E N I T A | 


چشم تو...

ﻣﻦ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩ

ﯾﺎ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻮﺍﻧﺪ

ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﻢ

ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﻢ ﮐﻪ : ﺁﯾﺎ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺭﯼ ؟

ﻗﻠﺐ ﻣﻦ ﻭ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ : ﺁﺭﯼ

  
+ نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد1391 ساعت توسط B E N I T A | 


ای...


ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

به نفسهای تو در سایه ی سنگین سکوت

به سخنهای تو با لهجه ی شیرین سکوت . . .


+ نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد1391 ساعت توسط B E N I T A | 


الا دوست داشتن . . .

این روزها فهمیدن زبان مادری سخت شده است

قبلتر ها وقتی می گفتند: دوستت دارم

معنی فارسی اش ساده بود

اما حالا “دوستت دارم” هزار معنی مختلف می دهد

الا دوست داشتن . . .


+ نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد1391 ساعت توسط B E N I T A | 


گریه...


بعضــــــی ها گـــریه نمی کنند !

 اما …

 از چشـــــم هایشان معلوم است ؛

 که اشکــــی به بزرگی یک سکــــوت ،

 گــــوشه ی چشمشان به کمیــــــن نشسته …


+ نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد1391 ساعت توسط B E N I T A | 


حالِ من خوب اسـت...



نگران نباش ، " حالِ من خوب اسـت " بزرگ شده ام ...

دیگر آنقدر کوچک نیستـم که در دلتنگی هـــایم ، در دردهایم گم شـوم ...

آمـوختـه ام که این فـاصله ی کوتـاه،

بین لبخند و اشک نامش "زندگیست"...

راسـتی ، دروغ گـفتن را نیـز خـوب یاد گـرفتـه ام...

"حـالِ من خوب است" ... خوبِ خوب ...

+ نوشته شده در جمعه 16 تیر1391 ساعت توسط B E T I N A | 


مشق شب...



مشق شب می نویسم!

_ صدبار، از روی هرکلمه _

دلتنگی ممنوع!

خاطره ممنوع!

خاطره بازی هم!

و مشق می کنم هر غروب تمام این ها را ...

تا که باور كنم دوره ی خوشی های دلم گذشته!!

اما ...

چه فایده که به گوش دل ساده ی خوش باورم نمی رود!...

+ نوشته شده در جمعه 16 تیر1391 ساعت توسط B E T I N A | 


زندگی کن...



از زندگی گفتی
از زندگی برات میگم
غم داره شادی هم باهاشه
اگه سخته بعدش راحتی
خوب و بد داره
زندگی یعنی اون چیزی که تو از دنیا میخوای
زندگی یعنی زیستن تویه لحظه لحظه وجود
زندگی یعنی هدف بودن
زندگی یعنی ساختن بهانه برایه زیستن
زندگی اون چیزیه که تو می سازی
تو هستی که می خواهی زندگی کنی
سیاهی یا سفیدی رو تو انتخاب میکنی
و همیشه به یاد داشته باش
زندگی در دست توست و
تو فرماندار
خوش زندگی کن هر چند ساده
عاشق باش
و عاشقانه زندگی کن
زندگی کن عاشقانه تا بسازی با زمانه

+ نوشته شده در جمعه 16 تیر1391 ساعت توسط B E T I N A | 


من و خاطره ها...



یاد لحظه لحظه هایه بی تابی بخیر
انتظار هایه پر از هیجان و دلهره
نگاه هایه صادقانه
پر از لطف و محبت
چشمون ابری برای رفتن
با یه دنیا گلایه و درد
و غم دوری
با یه دنیا دلتنگی و شوق دیدار
با هزاران رویایه زیبا
با قشنگیه کنار هم بودن
پر از صدایه سکوت
و الان تو رفتی
و من ماندم و همه آنها جز تو
من ماندم و خاطره ها

+ نوشته شده در جمعه 16 تیر1391 ساعت توسط B E N I T A | 


خیالم...



خواست تو خیالم تو رو کنار بزارم
خوب اومدم خیال کردم تو رو کنار گذاشتم
اومدم بخوابم اومدی به خوابم
اومدم بخونم شدی ترانم
اومدم آرزو کنم شدی خواستم
گفتم خوب میرم سفر شدی همسفرم
گفتم بی خیال میشینم تو خونه شدی هم خونم
دیدم تو خیالم نمی تونم بی تو باشم
آخه تو رو تو قلبم گذاشتم
امید وارم روزی بدونی که چقدر دوستت دارم

+ نوشته شده در جمعه 16 تیر1391 ساعت توسط B E N I T A | 


بیگانه با دل...



نمی دانی چه دلتنگم
 چه بی تابم
 چه غمگینم چه تنهایم
 تو را هر شب صدا کردم
 نمی بینی نمی خوابم

 بیا تا باورت گردد
 که بی تو کمتر از خاکم
 ولی با تو به افلاکم

 بیا با آرزوهایم
 بسازم خانه ای در دل
 سراغم را نمی گیری
 مگر بیگانه ای با دل؟

+ نوشته شده در جمعه 16 تیر1391 ساعت توسط B E N I T A | 


آسمان بی تو...



عاشقانه هایم را سرودم

و تو هرگز نخواندی و نخواهی خواند...

اینجا شب من طولانی است...

باور کرده ام دیگر بی تو حتی آسمان هم آبی نیست...

+ نوشته شده در جمعه 16 تیر1391 ساعت توسط B E N I T A | 


می ترسم...



من از این تنهایی

از این که دیر می آیی

از این که روزی به من بگویی

تو به من نمی آیی

می ترسم....

چرا نمی دانی تو

چگونه بی تو زمان میگذرد

بارها این را از خودم می پرسم

من می ترسم...می ترسم...

+ نوشته شده در جمعه 16 تیر1391 ساعت توسط B E N I T A | 


تولدت مبارک...


تمام لحظه های عمرم بدرقه نفس کشیدن توست

به دنبال کوچکترین فرصت بودم تا بزرگترین تبریک را نثار قلب مهربانت کنم

ورق خوردن برگ سبز دیگری از زندگی ات را تبریک میگویم

تولدت آذین زندگی ام باد . . .
+ نوشته شده در یکشنبه 4 تیر1391 ساعت توسط B E N I T A | 


تولدت مبارک...


در تمام عمرم یک بار عاشق شدم

و وابسته به کسی که برای داشتنش حاضرم از تمام زیبایی های دنیا بگذرم

نبض حیاتم بعد از عشق به خدا برای تو می تپد

سالروز تولدت مبارک
+ نوشته شده در یکشنبه 4 تیر1391 ساعت توسط B E N I T A | 


تولدت مبارک عمرم...


نمی دانم که دانستی دلیل گریه هایم را

نمی دانم که حس کردی سکوتم را

ولی دانم که می دانی من عاشق بودم و هستم

وجود ساده ات بوده که من اینگونه دل بستم

عزیزم همیشه عشق من هستی و خواهی بود

تولدت مبارک عمرم 
+ نوشته شده در یکشنبه 4 تیر1391 ساعت توسط B E N I T A |